شب يلداي بي نظيري بود .
مسکو که قربانش بروم از حدود ساعت ۴ بعد از ظهر تاريک ميشود و ديدن آسمان روشن و صاف در طول روز سعادت ميخواهد .
ساعت ۶ به اتفاق تني چند از دوستان راهي بازار ودنخا و موزه مجاور شديم .
سردر فوق العاده اي داشت به اضافه يک درخت کاج بزرگ که مجبورمان کرد چند دقيقه از فيلممان را آنجا حرام کنيم !
موزه خيلي زور بست و مجبورمان کرد چند ساعتي در خيابان پرسه بزنيم (بازار را بگرديم ) تا موقع شام شود . ترجيح ميدادم شب يلدا غذاي ايراني درست کنم اما به اصرار دوستان به
مو-مو رفتيم .
اينطور که شنيده بودم در مو مو فقط گوشت گاو سرو ميشود اما وارد که ميشوي همه چيز هست الا گوشت گاو !
من يک سالاد دريايي سفارش ميدهم که پر است از صدف له شده با بورش روسي و به سلامتي خودم (که رفع کسالت شده ) يک ليوان مارتيني .
تاحالا مشروب در روسيه اينچنين سر کيفم نياورده بود (البته چون هنگام سفارش از قيمت اش خبر نداشتم ! ) . هنوز هنگام سيگار کشيدن سرفه ميکنم اما مراقبم که با تازه کارها اشتباه گرفته نشوم !
مثل توريست ها (شما بخوانيد نديد بديد ها ! ) هر جاي جديد که ميرويم عکس مياندازيم اما خوبيش اين است که هيچکس توجه نميکند و همه مشغول خودشانند .
به اتفاق بيرون ميآيم . پريخود مترو درست روبروي رستوران است و ما را يکراست ميرساند به بازار آزربايجاني ها . پيدا کردن هندوانه و سيب و انار خيلي مشکل نبود اما ويار يکي از دوستان که ازگيل هوس کرده بود علافمان کرد اما به قول دکتر در بازار آذري ها اگر کمي ترکي بلد باشي شير مرغ هم پيدا ميکني چه برسد به ازگيل .
۱۲:۳۰ دقيقه خانه رسيديم . بلندگو ها را روشن کرديم . اول هايده بعد مهستي و حميرا در اتنها هم به ياد جواني ها کمي پوران ! (کلا ضعيفه بازي بود ! )
تخمه و پسته به اندازه کافي از ايران آورده بوديم . ميوه ها هم وسط سفره آش و لاش شدند . حدود ساعت ۲ با ۳ قوطي آبجو بالتيکا ديويت (۹) شروع کرديم و وسطاي کار ودکا گژيلکا وارد کار ميشود و تا حدود ساعت ۵ از اين در و آن در ميگويم و کلي غيبت ميکنيم .
همه چيز خوب پيش ميرود حالا با فراق بال و سري داغ سر بر بالين ميگذارم . تا فردا دنيا دست که باشد !؟